نون و کچلیکخانهدرباره منسرآغازتماس با من بایگانیآخرین مطالب۹۶/۰۶/۱۱زویا پیرزاد - ۲۹۶/۰۶/۰۷زویا پیرزاد و فیلم بینوایان ...۹۶/۰۶/۰۳زندگی جدید و بسته شدن پرونده ی علوم پایه۹۶/۰۵/۲۹اگه خدا بخواد سفری در راه است ...۹۶/۰۵/۲۴وقتی عادت معنای عشق میدهد!۹۶/۰۵/۱۷ای کنکور لعنتی !۹۶/۰۵/۱۳مثل سایه بود۹۶/۰۵/۰۹وقتی فیزیولوژی برام شیرین میشه:)۹۶/۰۵/۰۷تنهایی!۹۶/۰۵ چشمان سبزش رو به چشم من...
نون و کچلیکخانهدرباره منسرآغازتماس با من بایگانیآخرین مطالب۹۶/۰۶/۱۱زویا پیرزاد - ۲۹۶/۰۶/۰۷زویا پیرزاد و فیلم بینوایان ...۹۶/۰۶/۰۳زندگی جدید و بسته شدن پرونده ی علوم پایه۹۶/۰۵/۲۹اگه خدا بخواد سفری در راه است ...۹۶/۰۵/۲۴وقتی عادت معنای عشق میدهد!۹۶/۰۵/۱۷ای کنکور لعنتی !۹۶/۰۵/۱۳مثل سایه بود۹۶/۰۵/۰۹وقتی فیزیولوژی برام شیرین میشه:)۹۶/۰۵/۰۷تنهایی!۹۶/۰۵ چشمان سبزش رو به چشم من...
نون و کچلیکخانهدرباره منسرآغازتماس با من بایگانیآخرین مطالب۹۶/۰۶/۱۱زویا پیرزاد - ۲۹۶/۰۶/۰۷زویا پیرزاد و فیلم بینوایان ...۹۶/۰۶/۰۳زندگی جدید و بسته شدن پرونده ی علوم پایه۹۶/۰۵/۲۹اگه خدا بخواد سفری در راه است ...۹۶/۰۵/۲۴وقتی عادت معنای عشق میدهد!۹۶/۰۵/۱۷ای کنکور لعنتی !۹۶/۰۵/۱۳مثل سایه بود۹۶/۰۵/۰۹وقتی فیزیولوژی برام شیرین میشه:)۹۶/۰۵/۰۷تنهایی!۹۶/۰۵ چشمان سبزش رو به چشم من...ما را در سایت چشمان سبزش رو به چشم من دنبال میکنید
برچسب: پیرزاد, نویسنده: بازدید: 16
در حالی که سرم رو به پشت صندلی تکیه داده بودم داشتم از پنجره اتاقم به بیرون نگاه میکردم . باد برگ های درخت زردآلو رو تکان میداد . صدای تکان خوردن این حجم برگ و صدای لیز خوردن شاخه روی شیشه اتاقم لحظه ای برایم جالب شده بود. همان لحظه که فقط گوش میدادم و این جنبش برگ و باد رو نگاه میکردم. احساس کردم باد ملایمی به صورتم خورد و بوی آشنایی شنیدم . احساس کردم وسط دشت های " خلخال " هستم . یادم به مسافرت چشمان سبزش رو به چشم من...
همه چیز از یک پشت میز نشستن شروع میشود و ورق زدن و خواندن و یادداشت و فکر و خاطره و رویا و دوباره ورق زدن و خواندن و یادداشت و فکر و خاطره و رویا و دوباره و دوباره ... این تکرار برایم عادت شده ،این کار را دوست دارم . شاید وقتی عادت را انتخاب کنی تو را در دو راهی قرار دهد یا باید متنفر شوی یا عاشق . من راه دوم را انتخاب کردم . ساعت ها مینشینم پشت میز و نگاهم به پاره کاغذهای یادداشتم است و یا کتابی را باز میکنم و میخوانم . به این نوع عشق باور دارم . عادتی که اجبار باشد باعث عشق میشود . حتی از بیرون رفت و به دامن صحرا رفتن هم برایم لذت بخش تر است . مثل استراحت کردن میماند . گاهی همان پشت میز خو چشمان سبزش رو به چشم من...