همه چیز از یک پشت میز نشستن شروع میشود و ورق زدن و خواندن و یادداشت و فکر و خاطره و رویا و دوباره ورق زدن و خواندن و یادداشت و فکر و خاطره و رویا و دوباره و دوباره ... این تکرار برایم عادت شده ،این کار را دوست دارم . شاید وقتی عادت را انتخاب کنی تو را در دو راهی قرار دهد یا باید متنفر شوی یا عاشق . من راه دوم را انتخاب کردم . ساعت ها مینشینم پشت میز و نگاهم به پاره کاغذهای یادداشتم است و یا کتابی را باز میکنم و میخوانم . به این نوع عشق باور دارم . عادتی که اجبار باشد باعث عشق میشود . حتی از بیرون رفت و به دامن صحرا رفتن هم برایم لذت بخش تر است . مثل استراحت کردن میماند . گاهی همان پشت میز خوابم میبرد .همان جا رویا میبینم همان جا به پنجره ی روبرویم به شب پره ها در تاریکی شب نگاه میکنم .
میخواهم یک کار بزرگ را شروع کنم . به وسعت یک روشنایی که به تمام درونم میتابد . زندگی را نور به توان ابدیت میبینم .
