اگه خدا بخواد سفری در راه است ...

خرید بک لینک

در حالی که سرم رو به پشت صندلی تکیه داده بودم داشتم از پنجره اتاقم به بیرون نگاه میکردم . باد برگ های درخت زردآلو رو تکان میداد . صدای تکان خوردن این حجم برگ و صدای لیز خوردن شاخه روی شیشه اتاقم لحظه ای برایم جالب شده بود. همان لحظه که فقط گوش میدادم و این جنبش برگ و باد رو نگاه میکردم. احساس کردم باد ملایمی به صورتم خورد و بوی آشنایی شنیدم . احساس کردم وسط دشت های " خلخال " هستم . یادم به مسافرت افتاد . به خاطراتش و تلخی ها و شیرینی مسیر و آشنایی ها و همه تجربه هایی که یادگرفتم . و عکس هایی که میگرفتم . اصلا باید برنامه ای بچینم برای سفر . یک سفر به شیوه ی خودم (هیچهایک)که سه سال است میخواهم عملی شود اما هربار مشکلی پیش می آمد . این بار مصمم آنرا با مادرم درمیان گذاشتم . یعنی درست همان موقع که بادی به صورتم خورد و خاطرات را پشت سرگذاشتم پاشدم و تصمیم را به رای گذاشتم .

مقصدم استان خراسان . تا مادرم این را شنید برق در چشمانش درخشید بغض گلویش را گرفت و گفت :"نمیدونی پسرم من نذر داشتم وقتی قبول شدی باهم یک سفر پابوس آقا امام رضا بریم و هر بار قسمت نمیشد "

سریع قبول کردم . احساس کردم با نه گفتنم دلش میشکند . اما ماجرا به اینجا ختم نشد . تا تقویم را نگاه کردم دیدم که ای داد بی داد کل شهریور رو باید در خدمت دکتر دندون پزشک شهر همسایه باشم . مسافرت یک هفته ای را باید سه یا چهار روزه ببندم . فقط امیدوارم مثل سال قبل دوباره بهم نخورد . و اتفاق های غیرمنتظره ای پیش نیاد . اما در کل به قول خاله ی بنده که در مورد قسمت و اینجور چیزا زیاد صحبت میکنن مثل اینکه این سفر( هیچهایک) قسمت من نیست . و منم در حالی که به قسمت اعتقادی ندارم :))) و همچنین از اون آدم هایی هم نیستم که از کاری دست بکشم . روی حرفم میمونم حتی اگه پیرم شدم یکبارم که شده یک هیچهایک دور ایران میزنم :`(

پ.ن :تصویر مربوط به بهار امسال هست :)

چشمان سبزش رو به چشم من...

ما را در سایت چشمان سبزش رو به چشم من دنبال می‌کنید

برچسب: بخواد,سفری, نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 21:40

صفحه بندی