هوا سرد شد . آنقدر سرد که که مدتی طول کشید تا بفهمم که از کنارم رد شد . با قدم هایی آهسته و مستقیم . پاها را روبروی پای دیگر میگذاشت. با عشوه ی خاصی راه میرفت . سرش را بالا گرفته بود و نور خورشید موهایش را طلایی کرده بود . به من مینگریست ... مانند شیر با هیبت زیبایی راه میرفت . دیگر کار به کار کسی نداشت . ترس از یادش رفته بود. شاید مثل من سرما را تا استخوان حس کرده بود. از روی چمن رد شد و درست وسط پیاده رو نشست . مثل دیگر گربه ها نبود انگار که شیر زاده شده بود ..... و همچنان نگاهش را به من میدوخت
چشمان سبزش رو به چشم من...
ما را در سایت چشمان سبزش رو به چشم من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 3:59