این میشود از آن شب های قدر .از آنهایی که نتوانستم دعا کنم از آنهایی که گریه در آستین داشتم اما فرصت نداشتم. مثل همان شب هایی ست که با مادرم تا سحر بیدار بودیم.او دعا میخواند و من درس. از آن شب هایی ست که دلتنگم . و میخواهم مثل ابر ببارم و خیس شوم و خیس تر از هر خیسی دیگر. میخواهم دست به دعا کنم و شروع به گله شکایت از خدا و هی داد بزنم و داد بزنم خدا خدا خدا ...امشب جور دیگریست نازک دل شده ام و احساساتی . شاید دلیلش صدای بلندگوی امامزاده ی بالای کوه باشد.میشود ۲۰۰ متر دورتر.جایی که پله ها میخورد و سراشیبی یک جاده به شهر . صدا مثل خوره قلبم را میساید..گریه، احساس،خستگی،دلتنگی و تمام چیز هایی که قلبم را مچاله کرده اند ... خدا کی میشود که بگویم میخواهم ببینمت و تو هم خواسته ام را برآورده سازی ...
ما را در سایت چشمان سبزش رو به چشم من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 9