امشب هوای نوشتن دارم . در رخت خواب شب ، گل فکرم در حال شکفتن است . میشکفد و میشکفد ... اما ، انگار که تمامی ندارد گلبرگ ها زیادند ولی زیبا و رنگارنگ . بعضی قرمز ، و بعضی سیاه مثل خاطرات سوخته ی گذشته ها . من خدای این گلم. گلبرگ ها را باز میکنم و هر بار شادی و غم را درونش میبینم . بعضی گلبرگ ها مرا میخندانند و بعضی ته افکارم را تکان میدهد . برای باز کردن یک گلبرگ دقیقه ها با خودم کلنجار میروم . با خودم درگیر میشوم و فکر میکنم و فکر و فکر و فکر....یک عالمی آنطرف تر از عالم هپروت برای خودم تصور میکنم . مدتی سپری میشود . همینطور گلبرگ پشت گلبرگ . معتاد شدم . وابسته شدم . دیگر اسیر گلبرگ شدم . نمیتوانم خودم را از بندش نجات دهم . شده ام خدای در بند .... و هر بار مرا به سوی یک گلبرگ دیگر میبرد . و دوباره گلبرگ پشت گلبرگ .....

ما را در سایت چشمان سبزش رو به چشم من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 18